یک نفر گفت :«برو تو فراموش شدی»
من فراموش شدم
دیر یا زود، باید بروم
جای من اینجا نیست
من ورای غم و درد
من میان غم آلوده به یک تنهایی
دل خود را دیدم
در حیاط دل من باغچه ای ست
که در آن جای گل سرخ، گل یخ می روید
من حرمت احساس زمان را دارم
حیف او با من سر پیمانش نیست
کاش سهراب به من هم قفسی می بخشید
تا دلم را غل و زنجیر قفس می کردم
تا دوباره دل غمگین من عاشق نشود
داغ من تازه تر از این حرف است
چه خیالات محالی که عاشق نشوم...
چند روزی ست که در بین شما می گردم
دل من یک روز است که پیدایش نیست
فریاد زدم «هر کسی او را جست خبرش را به گل یخ بدهد»
یک نفر خنده ی تلخی به لبش بود و گفت:
»دخترک عشق چه تاوان و بهایی دارد؟
دل آواره که دیگر دل نیست»
اشک حسرت همه ی هستی من را پر کرد
زیر لب گفت : برو
»دیری ست فراموش شدی«
پاورقی:
شعر مخاطب خاص ندارد. متعلق به اواخر دهه هفتاد :(
برچسب: سقط فراموش شده یعنی چه,سقط فراموش شده یعنی چی,
نویسنده: سجاد اسماعیلی