
هر چند دلم تاب و تب عشق ندارد دیوانه به صحرای جنون پای گذارد بر ساحل و بر ماسه و شنزار بیابان شرح دل غمدیده ی ما را بنگارد از سمت شقایق که نظر کرد به دنیا بر لاله ی خونین جگری بوسه گذارد هر کوچه و بن بست در این حادثه گویی معراج شهیدی ست که تکبیر گذارد هر جا گذرم رفت مسیحی به زمین بود یا عشق که از مسلخ خون سر بدرآرد تا رفت سرم در پی این مسلخ خونین دیدم دل من تاب و تب عشق ندارد ...
ادامه مطلب