
میان بستری بیمارم و از بی کسی آرام می گریم از آن نقشی که بر من می زند افسون این اوهام می گریم چنان دلگیرم از ویرانه های پوچ این هستی که در خواب و خیال آری بر این فرجام نافرجام می گریم گهی نالم ز دست روزگار و گه خندم به کار خویش و امشب بی صدا بر تارک پر دام می گریم لجوجانه به دندان می کشم این آبرویی راکه از من می رود نمی دانم! به شرح ننگ و شرح نام می گریم همه عمرم ز بدنامی و رسوایی به تاراج خزان طی شد در این پیرانه سر خامم بر آن ایام می گریم تب آلوده چنان در من فرو ریزد صدای مرگ که بر خود تا ابد هم صبح و ظهر و عصر و شام می گریم... پ.ن1: نوشته بود"چندی ست این...
ادامه مطلب